تبليغاتX
پَستو

پَستو

گاهی باید همه چیز را به "جهنم" دایورت کرد!

من ِ این روزها

عادتِ من است این، که در تاریک ترین لحظه های زندگی هم کودکانه تصور کنم که قرار است کسی، از جایی با چراغی مرا و خانه ام را روشن کند. گاهی عجیب دلم برای اعتماد کودکانه ام به آدمها تنگ می شود، گاهی اصلا دلم برای آدمها تنگ می شود، انقدر که توی لاک خودم فرو رفته ام. زمان می خواهد تا من به این روزهای جدید خو بگیرم، زمان می خواهد این دانه که آرام آرام پوسته اش را بدرد و خاک را به امید نور بشکافد. سرم انقدر از فکر سنگین است که صبحها دلِ بیدار شدن از خواب را ندارم. در مجموع ولی روبراهم هر بار هم سراغ رفیق ِ خوب ِ شیراز را می گیرم پندم می دهد که این اطوارهای دنیای مدرن ِ پر هراس را بریزم دور. راست می گوید شاعر ِ من،راست می گوید که من به پندهایش مؤمنم... .

پا نوشت: من انقدر خاطر ِ این خدا رو می خوام، اصلا تومنی هفت صنّار با آدمیزاداش فرق می کنه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 20:48  توسط سین.الف  | 

فردا...

هوا ابری است اینجا و غروب زودرس پاییز که دلگیر می شود گاهی. روبروم یک پنجره است به قدرِ قامت ِمن، یا بلندتر از شانه هام، شاید. از پشت این پنجره همیشه می شود کوچه و رهگذرهایش را پایید. از صبح تا غروب آدمها می آیند و می روند و من عاشق دید زدن قدمهایشان می شوم گاهی. از اینجا حیاط هم پیداست با باغچه خواب آلود که دیگر نای گل دادن ندارد اما هنوز خون توی رگهاش نماسیده! این  باغچه همیشه بوده با همین درختهای ایستاده و خمیده و من از قاب چهار گوشش هزار خاطره رنگی دارم.

برعکس آدمها که مدتهاست بهشان به غایت بی اعتمادم این باغچه و درختهاش برام پر از حس ناب رفاقتی است که قدر زندگی برام می ارزد. فردا باز منم و جاده و بعد شهر ِ بی در و پیکر ِ پایتخت که نه مشتاق دیدنش هستم و نه برای دیوارهای خاکستری اش دلتنگ. این چند ماه هم که بگذرد دیگر من و این خانه و این باغچه با هم ایم. نه من خسته می شوم از بودن همیشگی اش و نه او بابت ِ نبودن های همیشگی ام دلگیر می شود. آن وقت دیگر منم و آفتاب و فردا... .

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 17:46  توسط سین.الف  | 

شهر من

یادم هست آن وقتها آسمان پا به پای من قد می کشید. الآن سالهاست که من قد نکشیده ام اما این آسمان هر روز بلندتر می شود. دلم برای اصفهان تنگ می شود، برای آدمهاش، برای چهارباغ که گاهی خلوت است و گاهی شلوغ، برای زنده رود که ماههاست نیمه جان است و برای خود ِ  روزهای دورم که با خیابان های این شهر نفس می کشیدم. امروز بعد از دو سال که روی پل خواجو نایستاده بودم و جریان نا منظم آب را در بسترش خیره خیره نپاییده بودم باز راهم را کج کردم و درست وسط پل ایستادم. یادم هست آخرین باری که با چشم کسی را تا انتهای پل بدرقه کردم پلکهام از زور اشک باز نمی شدند تا او رفت و من دیگر ندیدمش،از آن روز که دوسال و اندی ازش می گذرد دیگر گذارم روی پل نیفتاد تا امروز...که اول مهر است و شهر پر از بچه هایی که چشمهاشان هنوز به سحرخیزی خو نکرده، من هم صبح زود با پلکهای نیمه باز زدم به شهر و دلتنگی  چند ساله ام را باز گذاشتم روی شانه هام و تا پل قلمدوشش کردم. خوب گفت هر که گفت اولینها تا دم مرگ با آدمها می مانند، خاطره اولین ِ هرچیز هیچ وقت برای همیشه از ذهن پاک نمی شود. حالا انگار یاد اولینها توی این اولین روز پاییز باز دارد با چشم من جریان نیمه جان زنده رود را سیر می کند... .

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 14:15  توسط سین.الف  | 

خب که چی؟!

 

اینجا گاهی آدمها تمام می شوند... .

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 15:45  توسط سین.الف  | 

خوشی های بی ربط

نشسته ام پای تلوزیون، با همان پوزیشن دیوانه وار همیشگی که خودم را گلوله می کنم و گره می خورم و می چپم توی یک مبل لاغر و اصرار هم دارم که حتما زانوهام را جمع کنم توی شکمم! یکی از همین شبکه های دوزاری دارد "بابل" را پخش می کند، خیلی سال پیش یک بار دیدمش، با مامان و چه عذابی کشیدم آن شب تا فبلم تمام شد که باید هزارجا را می پاییدم که یک وقت صحنه ای از دستم در نرود و آرتیستها یک وقت از ماچ آبدار پا فراتر نگذارند! بگذریم...

وسط فیلم اهالی هجوم می آورند که فلان شبکه الان است که بازی برزیل و هلند را پخش کند و بلند شو بساطت را جمع کن که حالا وقت "بابل" دیدن نیست. راست می گویند. توی این گرمای احمقانه دیدن فوتبال زیر باد ملس کولر می چسبد، من ولی اصلا توی مود هیجان نیستم. بساطم را جمع می کنم و می خزم توی اتاق روشن و سرم را به هزار بازی و دستک و تنبک گرم می کنم و می شنوم که 90 دقیقه با چه اضطرابی به ته می رسد. تمام می شود و اعجوبه ها بالاخره حذف می شوند.

دراز می کشم روی تخت یک نفره چوبی ام و فکر می کنم که فردا کدام دردم را دوا کنم و 24 ساعت خدا را با چه پر کنم که همان خدا را خوش بیابد؟ آنقدرها بیکار نیستم اگر این تنبلی مادرزاد بگذارد. به خودم قول می دهم که فردا به درس و زبان و هزار کار دیگر برسم و محض رضای پروردگار وبال و آویزان نباشم! در میان پروسه سوگند و پیمان با خویشتنم که یادم می آید آلبالوهایی که دیروز خریدم توی یخچال مانده اند و چقدر طعم آلبالو با نمک را دوست دارم! می روم توی آشپزخانه و یک کاسه چینی جهیزیه مادر را پر می کنم از آلبالو و بعد با نمکدان بر میگردم روی تخت و تا آنجا که نفس دارم می لنبانم.

و من چقدر احمقانه خوشحال می شوم وقتی توی این اتاق روشن، روی این تخت چوبی قدیمی نشسته ام و می توانم کودکانه فکر کنم که فردا هیچوقت نمی آید... .

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 23:5  توسط سین.الف  | 

آخ!

امروز هامون را برای هزارمین بار دیدم. هامون را با همه شوریدگی خواستنی اش، با تمام عشقی که توی نگاه و کلماتش می لغزید. هامون که با صدای زیبای خسرو شکیبایی می خواند: آتیش، آتیش چه خوبه. حالام تنگ غروبه، چیزی به شب نمونده، به سوز تب نمونده، به جستن و واجستن، تو حوض نقره جستن... .

دلم برای علی عابدینی تنگ می شود. برای آرامش و ایمانش، برای سه تارش. علی که هامون را از آب گرفت، علی که ایمان باز یافته هامون ِ خسته بود. چقدر خستگی های هامون برایم نزدیک و فهمیدنی است! حالا که آرام آرام دارم پا به 23 سالگی می گذارم، حالا که دلم برای خدای خوب بچگی هام لک زده، حالاست که می فهمم غربت آن شهر خاکستری با حمید هامون چه کرد... .

دلم می خواهد سرم را بگذارم روی زانوی مادرم و برایش از هزار دردی بگویم که روی دلم مانده. نمی شود. مادرم که یک عمر معلم بچه های قد و نیم قد مردم بوده هوای خستگی های مرا نمی فهمد. کاش می فهمید، کاش این نسل این همه از من دور نبود. دلم می خواهد تنم را به آب بسپارم، به آبی که بوی کلر نمی دهد، به آبی که روان باشد و به آفتابی که کسی از من به تاراج نبرده باشدش. دلم رنگ می خواهد، آنقدر که سیاهی آدمها را نبینم. دلم خدا می خواهد، خدایی که آغوشش به رویم گشوده باشد، خدایی که مهربان باشد... .

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 21:30  توسط سین.الف  | 

تو

من وسط غسالخانه ایستاده بودم و تو آن طرف تر بودی، روی ریلی که قرار بود بلغزاندت آن ور خط. من ایستاده بودم و نگاهت می کردم . تو خوابیده بودی. خواب بودی مثل آن وقتهای خستگی، مثل ظهرهای بعد از مهمانی، مثل عصرهای شله زرد پزان، که می خزیدی زیر ملحفه نرم و نازکت و خواب می دیدی.

بو می آمد، بوی همه چیز، بوی تن، بوی اشک و گلاب، بوی کافور...، بوی تو.تو بوی زعفران می دادی همیشه، بوی دارچین و من عاشق بوی آغوش تو بودم با رگه هایی از بوی نرم کننده هاله... . دستم پر بود، و چشمهام و دلم، پر بودم از آهی که نمی آمد مثل نفسم که انگار باید از کف سرد پاهام بالا می آوردمش و نمی آمد. لغزیدی، لغزیدی پشت دیواری که سکوت بود و شاید خدا و از من اگر می پرسیدی؛ هیچ. خزیدی لای ملحفه ای که مال تو نبود، نه نرم بود و نه نازک، خوابت برد. رفتی... . هنوز هم هوا بوی تو را می دهد. بوی زعفران. حالا من خسته ام مثل آنوقت های تو، مثل ظهرهای مهمانی، مثل عصرهای... . خسته ام و هوا بوی حلوای سوخته می دهد... .

+ نوشته شده در  شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 20:17  توسط سین.الف  | 

کاش...

دیشب از روی آتش پریدم. خندیدم. رقصیدم. دیشب با همه دردی که آخر همه سالها روی دلم سنگینی می کند پاکوبیدم. شاید برای دوباره برگشتن و نوشتن شروع خوبی باشد، شاید رقص طولانی و خنده های از سر ِ بی خیالی ِ دیشب مجابم کرد که زندگی هنوز می تواند ادامه داشته باشد و من باز می توانم بلغزم توی جلد همان دختری که ماه هاست گمش کرده ام.خسته ام و این بادهای دیوانه اسفند مرا به نا کجای خاطرات می برند.

کاش سالی که دارد می آید برای بودنمان خوش یمن باشد، کاش لااقل تیشه را برای ریشه آرزوهامان توی توبره نگذاشته باشد، کاش مهربان باشد...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 23:48  توسط سین.الف  |